تبليغاتX

LIVE TO LOVE
شباويز در بستر شب قهقه ميزند از رفتن او و قصه مي گويد براي مرغكان در حال پرواز.
مرغكاني كه او را با خود مي برند و تو اي عزير مهاجر عطش و بوي پرت را بر سرمان مي ريزي تا در فراغت، آن پرستوي مهاجر سياه با مرغان هوا پر زند و آن قصه گوي شبهاي خلوت، قصه سياهش را برايمان باز گويند.
اي عزيري كه سپيدي روز را در شياهي شب آوري
خدا نگهدار
************************************
بي تو دنيا بر سرم آوار شد بين ما هر پنجره ديوار شد
بار ديگر ياسمن و شقايق و شب بوها آمدند اما تو نبودي.
بار ديگر سرپنجه باران بر شيشه ها تلنگر زد اما تو نبودي
بار ديگر زنگ مدرسه به صدا درآمد اما تو نبودي
آفتاب بود اما تو نبودي، همه بودند اما تو نبودي
با ز هم صداي آن خواننده خوش صدا در كوچه بود اما تو نبود
با زهم گون تنها از نسيم پرسيد به كجا چنين شتابان؟ اما تو نبودي
تو هم با نسيم كوچيده بودي، اي پرنده مهاجر چه بيرحمانه ما را در ميان آدمكها رها ساختي و يه سوي پريان رفتي
چه بيرحمانه در اين شب سفر ما را در ميان كوچه هاي وحشت تنها گذاشتي
مگر نمي دانستي براي ما در به در بودن رنج آور است؟
مگر نمي دانستي وقتي تو نيستي نفسهايم يكي يكي به ياد تو آه مي شود؟
به جستجوي تو بر درگاه كوه مي گريم، چه زيبا آمدي و چه زيبا رقتي
در شعله اي كه يادگار پرمته در زنجير است مثل يك پروانه زرين بال در شعله شمع آرام گرفتي
مگر مي شود بوي پيراهنت را از فضاي سرد اين خانه زدود؟
tempfa.com نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت23:50 یکه سوار جاده عشق | tempfa.com
..........وقتی شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا می گذارد
...و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم
.... لبخند شیرینت  را ندارم ......حضور آرامت مدتهاست در کنارم نیست
وقتی دلتنگ تو ام اما چشمانت نیست تا بیقراریم را در خود گم کند
وقتی ماه رویت در تاریکی این شبها بی فروغ است  
وقتی رقص گیسوانت را در سر انگشتانم ندارم
وقتی نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم
وقتی نگاه معصو مانه ات را برای همیشه به خاطره ها سپرده ام
وقتی تنهای تنهایم و یاد تو تنها مهمان شبهای بی صبح من است  
.....من می مانم و یاد تو  و دلی پر درد
سفره ای از عشق و غزل.... و شمعی که به یاد چشمان روشنت تا صبح می درخشد
در خیالم .... برایت کلبه ای در سبزترین خلوت دنج خدا می سازم ...
و با خواهش نگاهم تو را به این ضیافت عاشقانه می خوانم 
به دستان لطیف و کوچکت هزاران بوسه می زنم
نیاز دلم را با ناز نگاهت پیوند می زنم هزاران گلبرک شقایق را نثار لبخند 
نگاهت می کنم
و با تو تا اوج آبی عشق پر میکشم   
با ز هم هوا پر از شعر و غزل و قاصدک است
تو را می خوانم
:غزل های خاموش دلم را بی دغدغه تا بلندای وجود فریاد میزنم
دوستت دارم..... دوستت دارم....... دوستت دارم

 

 

tempfa.com نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت23:48 یکه سوار جاده عشق | tempfa.com
ميان قاصدكها مي شود از حرير خانه ساخت
تن پوشي از بهار و ستاره
تو فرياد مي زني كه سكوت دژخيم شب خواهد شكست
و خورشيد آيا هنوز براي طلوع ترديد دارد؟
خستگي بار سفر را از تن به درخواهيم كرد
اگر دست نوازشگر نسيم غبار از تنهايمان بيرون كند
غصه ها را مي شود جارو كرد؟
من از تو مي پرسم در هياهوي اين دشت، سراغ نواي مهرباني را مي گيري كه لطافتنش را رهگذران بي خيال حس نخواهند كرد
دستي سبز مي خواهم
سراغ از كه بگيرم؟
چرا اين جاده خاموش لب وا نميكند تا بدانم كه انتها و پايان كجاست؟
تا كجا بايد رفت؟ تا كجا مي توان رفت؟
از اويي كه رفت
از اويي كه نماند تا ببيند دشنه فراقش تا كجاهاي تار و پود اين قلب دردمند را دريده، گله دارم
از اويي كه ناجوانمردانه سيلي روزگار را بر كبود صورتم ديد و رنگ نباخت
و من چه مظلومانه در خود فرو مي برم اعترافي را كه بايد سالها پيش با فرياد بر سرش مي كوبيدم
ديگر نفسي نمانده كه بشود از اين دل زخمديده و مجروح داد سخن داد
هواي تو ديگر در سرم نيست، نبايد از تو رنجيد
دست سنگين زمانه اينگونه بر زمينم كوفت
مرحمي نيست تا بشود بر اين زخم كبود بگذاري
و اين زخم هم ديگر بهبود يافته
و شايد هم كهنه شده ...
tempfa.com نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت0:33 یکه سوار جاده عشق | tempfa.com
پیر یا جوان
مانند آن درخت بلوط
در بهار درخشان است و روشن
مانند طلایی که زنده است
در تابستان ثروتمند است و غنی
تابستان و بعد از آن
پاییز که فصل تغییر است و تحول
به رنگ های تیره‌تر
ولی باز طلایی رنگ است
تمامی برگ‌ها
می‌ریزند تا به انتها
اما ببین که او ایستاده است
لخت و عریان است اما قدرتمند و تنومند هنوز

امروز، اولين روز از بقية عمر شماست .عمر شما از زماني شروع مي شود كه اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد
 آفتاب به گياهي حرارت مي دهد كه سر از خاك بيرون آورده باشد...وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، بخاطر اين است كه شما چيز زيادي از آن نخواسته ايد
 اگر جلوي اشتباهات خود را نگيريد، آنها جلوي شما را خواهند
گرفت

 
از
خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت
خدا گفت آن را در خواسته هایت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم
با خود فکر کرد و فکر کرد
اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم
خداوند به او داد
اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم
خداوند به او داد
اگر ..... اگر ....... واگر
اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود
از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم
خداوند گفت باز هم بخواه
گفت چه بخواهم هر آنچه را که هست دارم
گفت بخواه که دوست بداری
بخواه که دیگران را کمک کنی
بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی
و او دوست داشت و کمک کرد
و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند
و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد
رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست
در نگاه و لبخند دیگران

چند روزی هست حالم دیدنی است حال من از این و آن پرسیدنی است
گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفأل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت:
 ما ز یاران چشم یاری داشتیم ،خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"

آن قدر شكست خوردم تا راه شكست دادن را آموختم. ناپلئون بناپارات
طلوع شاديها و غروب غمهايتان را آرزومندم
tempfa.com نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت0:30 یکه سوار جاده عشق | tempfa.com
پای در اين راه نهادم  و هنوز
در پی يافتن واژه ی زيبای سعادت
و رها گشتن از اين بهت غم آلود
در تکاپوی رسيدن به کجا آبادم ...
و نمی دانم
در اين شهوت بی وفقه روييدنم اما
بخت مدفون شده ام ،
ميوه ی شاخ چه درختی است ؟!!
عاقبت،
چه کسی تيزی دندان حقيقت
به تن ميوه نورسته اميد،
فرو خواهد کرد؟
من نمی دانم....   
                                     
               شايد روزي قلبم را كه در گوشه ي از دنيا جا گذشته ام، در پشت آن ديوارهاي متروكه شهر پيدا كردم و براي هميشه سپردم به چشمهاي یک غریبه ...!    
   
می نوازم یادت را... 
رد پای تو هنوز مانده بر روی غروب لحظات....  
تو نرفتی زینجا
یاد تو پر شده در خاطره ها
.....
 
 
                                                                           ***********************************************
 
      من در غم تو ، تو در وفای دیگری
دلتنگ تو من ، تو دلگشای دیگری

در مکتب عاشقان کی روا باشد ؟؟
من دست تو گیرم ، تو پای دیگری
tempfa.com نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت0:27 یکه سوار جاده عشق | tempfa.com
ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها
آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند
 
*******************************
 
دوران خوش عاشقي و سپس جدايي، تجربه اي تلخ است كه زخمي عميق بر روان انسان برجاي مينهد. اينكه او چگونه و در چه مدت اين دوره را پشت سر خواهد گذاشت، بستگي به نوع و چگونگي تكوين «ساختار رابطه پذيري» دوران كودكي اش با شخص مورد اعتماد و علاقه اش دارد.

احساس ميكني فلج شده اي، درمانده اي و خسته ي خسته. انجام ساده ترين اعمال روزانه و حتي ارتباط معمولي با مردم هم برايت سخت ميشوند. انگاري كله ات در حال منفجر شدن است، دل پيچه داري، هيچ چيزي مزه ندارد. به خود ميگويي، بهتر آن خواهد بود كه خود را بر تخت بيندازي و روانداز را بر صورت بكشي، تا شايد ديگر بار خوابت ببرد. اما درگيري هاي ذهني و گفتگوهاي دروني ات و ترس از اين كه مبادا براي هميشه تنها بماني، خواب را از چشمانت ميربايد.
تمامي اين حالات، توصيف «اندوه ناكامي در عشق» است. خانم اينا گراو (استاد جامعه شناس دانشگاه بيلفلد آلمان) معتقد است كه چاره ي مقابله با اين عارضه «فقط» و فقط به فراموشي سپردن هر چه سريعتر آن است. ايشان در پژوهش خود تاكيد دارند: «با وجودي كه اندوه ناكامي در عشق يكي از متداول ترين دلايل خودكشي در نوجوانان و افراد بالغ با روحيه ي جواني است، متاسفانه آن را پديده اي روزمره ميبينند و براساس همين ساده پنداري، به آن اهميت لازم را نميدهند». اين ادعا را از آناليز واپسين نامه هاي دست به خودكشي زدگان و يا پرسش از كساني كه به خودكشي فكر ميكنند و يا كساني كه راه چاره را در پناه بردن به الكل يافته و در نهايت الكلي شده اند، به اثبات ميرساند. در عين حال اين «اندوه» جانكاه، با خاكستري شدن رنگيني زندگي براي شخص مورد نظر همراه ميشود.
به نظر ايشان، شواهد و دلايل كافي موجود، ضرورت رسيدگي و پرداخت جدي به اين عارضه را، كه مخرب احساسي ــ رواني انسان است، در دستور كار قرار ميدهد. خانم گراو در پژوهش خود از 60مرد و 103 زن در سنين بين 16 تا 33 سال، در پي پاسخ به اين پرسش بود كه، چه هنگام اين افراد دچار اين عارضه شده اند و چگونه با اين تجربه كنار آمده اند؟
از مجموع 163 نفر، 8/90 درصدشان به دليل همگاني بودن اين «اندوه»، خيلي زود به هدف پژوهش پي بردند. خانم گراو در گزارشش مي آورد كه: «از بررسي پرسشنامه ها ميتوان پي برد كه زنان خيلي بيشتر از مردان دچار افسردگي، خودآزاري، انتقام جويي و شك و ترديد در تصميم گيري هايشان ميشوند. هر چند، در اكثر موارد، جدايي اي كه بر حسب ميل و خواست دو طرف باشد عارضه ي محسوسي را در بر ندارد، ولي اگر جدايي يك سويه باشد و عواملي مثل نااميدي در يافتن عشقي جديد، پي بردن به رابطه ي پنهاني طرف مقابل، اعتياد همسر و خيانت در زوجهاي رسمي، باعث پيدايي اين «اندوه» ميشوند. همانطوري كه زمان بهبودي هيچ مشكل رواني اي را نميتوان مشخص كرد، مدت زماني هم كه بتوان بر اين «اندوه» فايق آمد نامشخص است. كساني بعد از حدود يك ماه توانسته اند صبح سحر را ببينند، و كساني ديگر بعد از گذشت چندين ماه در تاريكي نيمه شبانه شان ميمانند. با چه سرعتي انسان قادر است بدون حضور عشق قبلي اش زندگي جديدي را آغاز كند، بستگي به «استراتژي مهاري» او دارد. خانم گراو به بررسي پاسخ ها، سه روش يا «استراتژي مهاري» را براي كوتاه كردن مدت اين دوره از هم تفكيك كرده است:
ــ گسترش و افزايش تماس با ديگران
اين روش موثرترين استراتژي است. كسي كه بتواند با ديگران درد دل كند، خودش را به دوستانش بسپارد و از چارديواري خود و خانه خارج شود، شانس خوبي را براي آغاز زندگي جديد در مدت كوتاهتري به دست مياورد.

ــ كنار كشيدن و يا گوشه ي انزوا گزيدن
گريستن، به عكس هاي گذشته نگريستن، با خاطرات دوران مشترك زندگي سر كردن، يادداشت نوشتن، همه اينها به نوبه خود كمكي به كاهش اين «اندوه» است، ولي مدت زمان بيشتري را از مورد اول براي بهبودي ميطلبد.

ــ و كله شق ها
در عين حال كه دچار اين «اندوه» هستند، باز تلاش ميكنند كه به نوعي عشق خود را نجات دهند. اينان به طرف مقابل تلفن ميكنند و احساسات خود را با او در ميان ميگذارند، عشق خود را اين بار در سيني نقره اي تقديم او ميكنند، با اين اميد كه هنوز همه چيز از بين نرفته است.

اين كه يك بيمار «اندوهگين از ناكامي در عشق» كدام روش فوق را به كار ميگيرد، قبل از هر چيز بستگي به چگونه تكوين يافتگي ايجاد رابطه با افراد نزديك به خود در دوران كودكي اش دارد. خانم گراو با توسل به تئوري «ساختار رابطه پذيري» سه نوع از آن را به شكل زير از هم تفكيك ميكند:
«ساختار رابطه اي مطمئن»، «ساختار رابطه اي ترسو» و «ساختار رابطه اي بازدارنده»

ساختار رابطه اي مطمئن
كسي كه در كودكي، شخص مورد اعتمادي را داشته (مادر، پدر، دايه، خاله، عمو و...) و ميتوانسته با پشتگرمي به او به تجربه هاي تازه اي در كودكي اش دست زند، در مقابل موقعيت جديد، يعني «اندوه ناكامي در عشق»، كمتر دچار دپرسيون ميشود، چرا كه سريعا حمايت ديگران را ميجويد و مييابد.

ساختار رابطه ي ترسو
افراد متعلق به اين گروه، در كودكي، بر خلاف گروه سني بالا، وابسته به فرد مورد اعتمادشان بوده اند و تكوين شخصيتي شان در جهت متكي به خود بودن، نقصان داشته. چنين افرادي خود را بدون عشق قبلي ناقص و بي ارزش حس ميكنند. به دپرسيون عميقي دچار ميشوند و با دوگانگي مستمر در تصميم گيري ها، خود را ميازارند.

ساختار رابطه بازدارنده
افرادي كه در كودكي فرا گرفته اند تجربه هاي زندگي را بدون اتكا به ديگران به سرانجام برسانند و فقط متكي به خود باشند. اينان خيلي سريع خودشان را باز مييابند. هر چه فاصله بين اينان و طرف مقابلشان بيشتر ميشود، از ميزان خسارت حاصله فاصله ميگيرند. اينان كمتر از دو گروه ديگر به انزوا پناه ميبرند، و البته كمتر از آن دو گروه ديگر هم پشتيباني ديگران را به دست مياورند
tempfa.com نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت0:25 یکه سوار جاده عشق | tempfa.com

Hi dear friends,

Are you ready for today's story?Then,here you go:
 
Playing Cupid
I was lying on the slick tile floor of my college dorm room chatting with my younger sister (by a year and a half) about the latest gossip in our little community while twirling the black phone cord around my fingers. Deep in the mire of love, she was gushing about an all-important upcoming date-she and Mr. Be-All-End-All's first anniversary of dating. She was in a state-would he remember, would he forget? If he did forget, what did that mean about their relationship? And God help him if he messed this up. A helpless romantic myself, I filed away this tidbit of information, not having the heart to mention that of course he was going to forget. He was a guy. He might have a general idea of when they started dating, but the odds were good that he didn't have that all-important date scribbled in his diary, surrounded by intertwining hearts and other symbols of true love.
I took pity on the poor boy. After all, my sister was head over heels in love-the least I could do was give him the small break that was in my power. As was my custom, I headed for home the following Friday, which, as the fates would have it, was the day. Making a last stop on my way out of the college town, I purchased a bouquet of mixed flowers and gently stowed them away for the five-hour drive.
Pulling into the gravel parking lot of our little high school, I headed in to say "hi" to friends and see how my sister's day had evolved-as it turned out, not so well. It seemed as though her significant other had blown it off completely. No card, no whispered sweet nothings, no acknowledgment. The way I saw it, no surprise, but I knew she was crushed and I was all set to play Cupid.
Leaving my sister, I sought out the tarnished hero. Not in such high spirits himself, he greeted me with a somber expression. Casually, I mentioned that I knew the importance of the day and that I just happened to have a lovely arrangement of flowers sitting unclaimed in my vehicle, and that if he could think of a good use for them, he was more than welcome to nonchalantly remove them from their spot of waiting.
A lifeline thrown to him, he was off for the vehicle-and I was off to distract my sister. The rest I would learn later that evening as my reenchanted sister told her story over and again for any and all who would listen. He hadn't forgotten! He had merely acted that way to surprise her. She had talked to me after school, and then he had asked her to go for a ride with him. They had gone up to his parents', and he had a bouquet of absolutely beautiful flowers waiting for her. Could we believe it?! Wasn't it just too perfect?!
Didn't we think they were just beautiful?
I nodded, I smiled, I acknowledged her as the luckiest girl in the world, but I'm not sure whose heart was fuller, hers or mine.
One thing puzzled her-she wasn't sure how he had gotten the flowers (the closest flower shop being a half-hour drive from home). She was guessing his mother had made the trip-he wouldn't tell. My little sister was confused, but nonetheless ecstatic. He had remembered!
Her knight in shining armor had regained his luster, and the day would go down in her diary as a successful step in their relationship.
That was eight years ago. On August 1, my sister and Mr. Be-All-End-All (who, by the way, is a true romantic in his own right) celebrated their third wedding anniversary, and the following day, we all gathered for the celebration of my niece's first birthday.
The part I played in their romance was miniscule, but it made my sister happy, and that's really the only thing that matters.
tempfa.com نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت2:43 یکه سوار جاده عشق | tempfa.com
طلوع کن خورشیدکم
وقت غریب رفتن است
روز را آواره کن
من در شبی بی باورم
 
تو چشات یه زندگی مخفی شده
تو اونو از من نگیر
                     ...
 
 
روزی که مرا نام دادند
روزی که آسمان گرگ و میش گونه بود
و روز در زنجیر نور می رقصید
                              روزی شوم بود
 
کودکی که در دستان مست اردیبهشت بیدار شد
                                              و ابر ها برایش باریدند
 
من از زبانه های نور
                       بلعیدم
زمین سبز بود و جایگاه من گرم
روزی که من در نهایت خنده اشک می ریختم
                                                      انگار
                                                      روز تولدم بود
 
روز شومی بی تکرار
                روزی که  خورشید نور نداشت
tempfa.com نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت2:40 یکه سوار جاده عشق | tempfa.com
از دریچه
با دل خسته ، لب بسته ، نگاه سرد
می کنم از چشم خواب آلوده خود
                                          صبحدم
                                                   بیرون
                                                          نگاهی:
در مه آلوده، هوای خیس غم آور
پاره پاره رشته های نقره در تسبیح گوهر......
در اجاق باده آن افسرده دل آذر
کاندک اندک برگ های بیشه های سبز را بی شعله
                                                             می سوزد......
من در اینجا مانده ام خاموش
                                    برجا ایستاده
                                                    سرد
وز دو چشم خسته اشک یاس می ریزم جاودان:
جاده خالی
زیر باران!
                                        «از شاملو»
tempfa.com نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت2:37 یکه سوار جاده عشق | tempfa.com
تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه دريايي ست   
                                                     
 
كاش مداد رنگي هاي بچگي ام را داشتم تا اين روزهاي خاكستري ام را رنگ مي كردم
 
 
تو جعبه مداد رنگي همه مداد رنگي ها مشغول نقاشي بودن
 به جز مداد سفيد .همه مي گفتن اون هيچ فايده اي نداره       
وقتي ظلمت و سياهي شب همه مداد رنگي ها رو فراگرفت     
 مداد سفيد تا صبح بيدار بود . مهتاب كشيد ...... ستاره كشيد
  و كوچك كوچك شد  ........... صبح تو جعبه مداد رنگي همه مداد رنگي ها بودن
 جز مداد سفيد........... هيچ رنگي هم نتونست جاي خالي اونو پر كنه  
                                                                                                          

                                                      

 
 
 
آرزومند آرزوهايتان
تنها ترين تنها
tempfa.com نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت2:36 یکه سوار جاده عشق | tempfa.com
نگاهت
بيانگررازدلت نبود!
کاش
اينچنين بود.
...
نمي دانم
رفتنت را ،
به پاي کدامين گناه خود بگذارم ؟

عشقم ؟
صداقتم ؟
شايد هم صميميتم ؟
بگو تا بدانم !
من که تو را
بارها و بارها
از آن خود دانستم ،
حال چگونه باور کنم که مرا
براي هميشه
تا ابد و قيامت
ترک کرده اي
!

.....
چگونه ؟
چگونه باور کنم ؟؟؟؟؟؟؟

 
 
tempfa.com نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت2:34 یکه سوار جاده عشق | tempfa.com
يك نفر هست كه از پنجره‌ها
نرم و آهسته مرا مي‌خواند
گرمي لهجه باراني او
تا ابد توي دلم مي‌ماند
يك نفر هست كه در پرده شب
طرح لبخند سپيدش پيداست‌
مثل لحظات خوش كودكي‌ام‌
پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌
يك نفر هست كه چون چلچله‌ها
روز و شب شيفته پرواز است
توي چشمش چمني از احساس
توي دستش سبد آواز است
يك نفر هست كه يادش هر روز
چون گلي توي دلم مي‌رويد
آسمان، باد، كبوتر، باران‌
قصه‌اش را به زمين مي‌گويد
يك نفر هست كه از راه دراز
باز پيوسته مرا مي‌خواند

 
 
مي خواهمت ...
چنانكه شب خسته خواب را ،

مي جويمت ...
چنان كه لب تشنه آب را ،

محو توام ...
چنانكه ستاره به چشم صبح ،

يا شبنم سپيده دمان آفتاب را ...

بي تابم ...
آنچنانكه درختان براي باد !!

يا كودكان خفته به گهواره تاب را ...

بايسته اي چنانكه تپيدن براي دل ...

ياآنچنانكه بال پريدن عقاب را ...

حتي اگر نباشي مي آفرينمت !!

چونانكه التهاب بيابان سراب را !!


اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي ،

با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را !؟
tempfa.com نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت2:30 یکه سوار جاده عشق | tempfa.com
 
بنویس آب ، نوشت آب                            
      نان بنویس ، نوشت آب
تخته را پاک نمود و به جایش برگشت
پای او می لرزید، لیک آرام نشست  
زنگ تفریح زدند
هرکسی چیزی داشت از برای خوردن
دخترک با اندوه ، زیر چشمی همه را می پایید
وسپس بی تردید ، دست خود کرد دراز سوی شیری که در آن جاری بود
آب ، بی منت خلق
بازهم زنگ زدند،او سرجایش نشست
چشم در چشم معلم خاموش
کرد ترسیم دو سه شاخه ی رز ، رو به شاگردان گفت :
ساقه ها را ازدم ، شکلاتی بزنید
پشت گلبرگ کرم ، یا نباتی بزنید
برگها را بزنید همگی رنگ خیار
گل بالایی را رنگ زیبای انار
گل سمت چپ را ، پرتقالی نیکوست
وسط گلها هم ، رنگ شاد لیموست
آن گل پایین را ، تیره ی گیلاسی
سایه ی گل ها را روشن ریواسی
 دخترک ، گل ها را روی یک صفحه کشید
وبه گفتارمعلم کمکی اندیشید 
که چه رنگ است انار ؟یا چه رنگ است خیار ؟پرتقال و گیلاس ؟ شکلات و ریواس
اشکی از گوشه چشمش لغزید
گل و برگ و ساقه همه را آبی زد
tempfa.com نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت1:46 یکه سوار جاده عشق | tempfa.com
وقتي كه تو بخواهي ......ناممكن ممكن مي شود



وقتي تو بخواهي گلي زيبا بكاري .
  وقتي تو بخواهي قايقي محكم بسازي.

وقتي تو بخواهي در رشته تحصيلي ات مدرك دكترا بگيري .

  وقتي تو بخواهي به عيادت بيماري بروي.

وقتي تو بخواهي براي يك بار هم كه شده به شهر مورد علاقه ات سفر كني.

وقتي تو بخواهي دوست مورد علاقه ات را بعد از 20 سال پيدا كني .

وقتي تو بخواهي كار مورد علاقه ات را پيدا كني.

وقتي تو بخواهي گنجشك آسيب ديده اي را مداوا كني.

  وقتي تو بخواهي سرپرستي كودك يتيمي را بر عهده بگيري.

وقتي تو بخواهي براي اين كه هم نوعت زير باران خيس نشود او را در زير چتر
خودت پناه دهي.

وقتي تو بخواهي كه زندگي يكنواختت را به زندگي پر از شور و هيجان تبديل كني.

وقتي تو بخواهي براي پاسداري از ميهنت 2 سال هر روز 12 ساعت نگهباني از
مرز هاي كشورت نگهباني بدهي .

وقتي تو بخواهي براي خوش حال دختركي خرد سال از انتقام گرفتن از پدرش بگذري.

  وقتي تو بخواهي براي راحتي پرندگان اطراف خانه ات لانه اي برايشان درست كني.

وقتي تو بخواهي انسان هاي گريان دور و برت را از ته دل
بخنداني........معلوم مي شود كه تو براي توانستن منتظر هيچ كس نيست
tempfa.com نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت1:43 یکه سوار جاده عشق | tempfa.com
Wonderful Shadows

William Shakespeare
 
 
What is your substance, whereof are you made,
That millions of strange shadows on your tend?
 
Since every one hath, every one, one shade,
And you, but one, can every shadow lend.
 
Describe Adonis, and the counterfeit,
Is poorly imitated after you;
 
On Helen's cheek all art of beauty set,
And you in Grecian tires are painted new:
 
Speak of the spring, and foison of the year;
The one doth shadow of your beauty show,
 
The other as your bounty doth appear;
And you in every blessed shape we know.
In all external grace you have some part,
But you like none, none you, for constant heart.
 
 
سايه هاي شگفت
ويليام شكسپير
 
تو از كدامين گوهري
كه هزاران هزار سايه هاي شگفت،
خود را در تو مي آويزند؟
و اين چگونه تواند بود
كه هر سايه اي را صورتي
و هر صورتي را طرزي و طرازي ديگر مي بينم،
و تو تنها يك چيز،
و تو تنها يك ذات،
و هر سايه اي را از تو نقشي ديگر؟
 
اگر جمال ِ آدونيس را وصف كرده اند،
مجملي از جمال ِ تو گفته اند؛
و اگر چهره ي هلن را كه مجموعه ي زيبايي است
به تمام و كمال ستوده اند،
 
شبحي ناتمام از جمال ِ تو تصوير كرده اند؛
 
و اگر از بهار و تابستان سخن گويند،
اين يك سايه ي حسن ِ تو
و آن يك سفره ي احسان ِ توست.
 
ما تو را در تمامي صورت هاي قدسي مي شناسيم
و در هرچه بديع و زيباست، نشاني از تو باز مي يابيم.
اما در حسن ِ خلق و وفاي عهد
نه تو به كس ماني و نه هيچ كس به تو مانـَد.
tempfa.com نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت1:40 یکه سوار جاده عشق | tempfa.com
 

گوش کن دوست خوبم
گوش کن
به حرفهای این دل کوچک من هر چند وقت نیست اما گوش کن
آری گلم، درد و دلهایم از بی کسی است پس لحظه ای هر چند کم اما گوش کن
 
گاهی اوقات دلم هوس چه چیزایی می کنه
بعضی وقتا دلم به یاد چه کسایی می افته
جالبه ، شایدم خنده دار، نه اصلاً بیشتر گریه داره
می خوای بخندی بجاش اشکت در می یاد
می خوای گریه کنی ولی مجبوری که بخندی آخه خندت نمی یاد
چه صبورم من
چه صبوری تو
و چه سخت و شکننده
محزون با لبهایی بسته
از این شگفتی زمان مات موندم
و تو چرا این همه سردی
و من چرا هنوز مشتاق
سردیت مثل یخه
نه مثل برفه
نه اصلاً مثل خود سرمای آزار دهنده چله زمستونه
و من مثل یک بذر توی چله زمستون جوونه زدم
از کجا باید می دونستم که چه فصلی یا چه هوایی
طفلکی دلم چه خوش بود به همه چیزای این دنیا
آخ قربون بعضیا که به آدم می گن الکی خوش
راست می گن به خدا
دیگه کاشکی و شاید و اما هیچ اثری نداره
یه روزی بالاخره باید جوونه بزنی
ولی کجا و کی این مهمه
اگه عجله نداشته باشی خیلی خوبه
ولی اگه مثل من عجول باشی و دست و پات و گم کنی ، اونوقت سرگذشتت می شه...؟
آخه پس جای صبوری چی می شه؟
نه هیچ کس نیست که بهمون بگه بالاخره تکلیفمون چی می شه؟
من می دوم از پی تو
تو می دویی از پی او
و همه داریم دنیال همدیگه می کنیم
مثل بازی احمقانه بچگی ها
می دونی چرا احمقانه است
چون وقتی بچه گیامون یاد گرفتیم تا می تونیم دنیال هم بدوییم و قایم بشیم که کسی ما رو پیدا نکنه و بگیره
شد بازی واقعی وقتی که بزرگ شدیم
حالا دیگه لذت بچگی ها رو نداره
حالا دیگه خیلی خیلی تلخ شده
آخ خدا جون کاش می شد که یه روزی حداقل یه روز
همه وایسیم
اونوقت شاید همه همدیگه رو پیدا می کردیم
وای چه کیفی داشت
آره تو خودت می دونی که چقدر دلای کوچیک ما برای همدیگه تنگ می شه
آخ چه کیفی داره دلتنگی
و چه کیفی داره وقتی دلتنگیت تموم می شه
اما خیلی وقته که خسته ام
دیگه حوصله ای واسه قایم موشک بازی و دلتنگی و خیلی چیزای دیگه ندارم!!!
فقط می خوام کنارم باشی
می خوام پیشم بمونی برای همیشه
همیشه یعنی همیشه
یعنی همه جا
یعنی تا ابد
وای که چقدر قصه ها و غصه هامون زیاده
و چه قدر حرف داریم واسه گفتن
اما همیشه یه جایی تویی درد و دلامون کم می یاریم
واسه اینه که درد و غصه هامون هیچ وقت تموم تموم نمی شه
منم الان کم آوردم
دلم می خواد تا ته دنیا درد و دل کنم
اما نمی شه
اما نمی یاد
یکی داره از اون دور دورا بهم می خنده
صدای خنده هاش رو و صدای گریه هام رو خوب می شنوم
اینجا دیگه آخر تموم حرفای امروزمه
واسه فردا درد و دلای تازه دارم
به حرفام گوش می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
tempfa.com نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت2:33 یکه سوار جاده عشق | tempfa.com
همه شب با دلم کسی می گفت
سخت آشفته ای ز دیدارش
صبحدم با ستارگان سپید
می رود می رود نگهدارش
 
 
من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فردا ها
روی مژگان نازکم می ریخت
چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تورها
می شکفتم ز عشق و می گفتم
هر که دلداده شد به دلدارش
 ننشیند به قصد آزارش
برود چشم من به دنبالش
برود عشق من نگهدارش
 
آه کنون تو رفته ای و غروب
سایه میگسترد به سینه راه
نرم نرمک خدای تیره ی غم
می نهد پا به معبد نگهم
می نویسد به روی هر دیوار
ایه هایی همه سیاه سیاه
فروغ فرخزاد
tempfa.com نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت2:28 یکه سوار جاده عشق | tempfa.com
شب آغاز هجرت تو
شب در خود شکستنم بود
شب بی رحم رفتن تو
شب از پا نشستنم بود
شب بی تو
شب بی من
شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن
شب مرد ن
شب دل کندن من از ما بود
واسه جشن دلتنگی ما
گل گریه سبد سبد بود
با طلوع عشق من و تو
هم زمین هم ستاره بد بود
از هجرت تو شکنجه دیدم
کوچ تو اوج ریاضتم بود
چه مومنانه از خود گذشتم
کوچ من از من نهایتم بود
به دادم برس
به دادم برس
تو ای ناجی تبار من
به دادم برس
به دادم برس
تو ای قلب سوگوار من
سهم من جز شکستن من
تو هجوم شب زمین نیست
با پر و بال خاکی من
شوق پرواز آخرین نیست
بی تو باید دوباره بر گشت
به شب بی پناهی
سنگر وحشت من از من
مر حم زخم پیر من کو؟
واسه پیدا شدن تو آینه
جاده سبز گم شدن کو؟
بی تو باید دوباره گم شد
تو غبار تباهی
با من نیاز خاک زمین بود
تو پل به فتح ستاره بستی
اگر شکستم از تو شکستم
اگر شکستی از خود شکستی
به دادم برس
به دادم برس
تو ای ناجی تبار من
به دادم برس
به دادم برس

tempfa.com نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت2:21 یکه سوار جاده عشق | tempfa.com
بنام خداوند بزرگ و بنام خدای من
******
درها به طنين هاي تو وا كردم.
هر تكه نگاهم را جايي افكندم، پر كردم هستي ز نگاه .
بر لب مردابي ، پاره لبخند تو بر روي لجن ديدم، رفتم به نماز.
در بن خاري ، ياد تو پنهان بود، برچيدم، پاشيدم به جهان.
بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن، و به خود گستردن.
و شياريدم شب يكدست نيايش، افشاندم دانه راز.
و شكستم آويز فريب.
و دويدم تا هيچ . و دويدم تا چهره مرگ ، تا هسته هوش.
و فتادم بر صخره درد. از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم، لرزيدم.
وزشي مي رفت از دامنه اي ، گامي همره او رفتم.
ته تاريكي ، تكه خورشيدي ديدم، خوردم، و ز خود رفتم، و رها بودم

 

 

tempfa.com نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت2:13 یکه سوار جاده عشق | tempfa.com
با سلام به همگي و آرزوي موفقيت براي تمام كنكوريها

 
هفت ویژگی افراد موفق :
1- برای حرکت خود دلیل دارند . ( عشق , علاقه و انگیزه دارند )
2- با اعتقاد راسخ و با صدای بلند می گویند حتما موفق می شویم و حتما می توانیم .
3- برای مشخص شدن مسیر و نوع حرکت برنامه ریزی می کنند .
4- چیزهای مهم و با ارزش خود را مشخص می کنند و در پیشرفت خود دخالتشان میدهند .
5- برای ادامه مسیر دست به خلق شور و هیجان کافی می زنند یعنی با تولید انرژی مضاعف تجدید قوا می کنند .
6- برای پیوند خود با هزاران انسان دیگر دوستی دیگران را جلب می کنند .
7- برای از بین بردن فاصله ها , ایجاد راههای تازه و مشارکت در دیدگاههای نو به فن ارتباط با دیگران مسلط می شوند .
روش انجام بهینه کارها این است که یاد بگیریم چگونه ذهن خود را اداره کنیم !
آیا می دانید پیروزی با اولین قدم شروع می شود ؟ پس بدانید دقیقا چه می خواهید .
مواظب باشید این شما هستید که باید تغییر کنید نه دیگران !
اهداف محدود زندگی را محدود می کنند . خودتان را محدود نکنید .
از کسی کمک بخواهید که بتواند به شما کمک کند نه
از همه!
 
عشق چیزی نیست که بتوانیم آنرا قسمت کنیم.عشق ، کم و زیاد بر نمی دارد.عشق ، یا هست یا اصلا نیست. وقتی یک نفر را واقعا دوست داریم ، همه کس و همه چیز را با او دوست داریم.عشقی که همگان را در آغوش نگیرد ، رنگی از شهوت و نیاز در خود دارد.عشق حقیقی ، عشقی است فراگیر.تو را دوست دارم و به خاطر تو به همه جهان عشق می ورزم...   ((  جبران خلیل جبران ))
tempfa.com نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت2:5 یکه سوار جاده عشق | tempfa.com
  هوا تو كردم دوباره
                   بازم دلم تنگه برات
اگر چه دوري از دلم
هنوزم ميميرم برات
اميد من سنگ صبور
                   باشه برو پيشم نيا
بزار كه تنها بسوزم
تو غربت دلتنگيام
              نه اين كه عاشق نباشم
نه
نه اين كه دوست ندارم
نه
               مي خوام تو اوج بي كسي
                              سر روي شونه ات بزارم
زخم زبون و صبر من
بايد بگم حدي
داره  
      يه قلب خالي از اميد آخه سوزوندن نداره
 
 
 
 
 
آري ديگر نشان من در تفكر تو مرده است ديگر مرا در غسالخانه عشقت شستشويم داده و در گور
خود خواهي هايت به خاكم سپرده ايي و اكنون سرشكسته از فردايي كه ساخته بودم و ناكام از روياهاي
درازم غرورم را به زير پايت مي افكنم تا باز هم تو را داشته باشم اما ديگر مي دانم:
ديگر من نيستم
ديگر تونيستي
 
 
آرزومند آرزوهايتان
تنها ترين تنها
tempfa.com نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت2:2 یکه سوار جاده عشق | tempfa.com
Dysign By Saeed Ahmadi All Copy Right Reserved ®© 2005-2007